X
تبلیغات
جشنامه
عینک پلیس مانتو گیلدا
کیف آلوما والت پد ضد عرق مای درای
ساعت Gucci طرح Love گردنبند Love
ست کامل طراحی ناخن سالن اکسپرس میکرو تاچ مکس

 رمان ازدواج به سبک اجباری



مشخصات رمان:

نام رمان:ازدواج به سبک اجباری
نام نویسنده:همیشه بهار
راوی:اول شخص مفرد
تاریخ:3/5/1392
شخصیت ها:
نقش اول زن:سارا شایسته
نقش اول مرد:علی شایسته
نقش مکمل زن:فریبا محتشم(مادر سارا) ، فاطمه زارعی(مادر علی)
نقش مکمل مرد:بهنام شایسته(پدر سارا)،بهرام شایسته(پدر علی)
نقش های فرعی:
دوست های سارا:شراره دهقان،پارمیس درخشان،شهاب رئیسی،ساسان مقدم،پویا احتشام
دوست های علی:محمد عارف،احمد صداقت
خلاصه داستان:دختری از دنیای آزادی،بدون هیچ پایبندی به اصول و احکام دینی،بی قید و بند از هرگونه قانون،در خانواده ای که شاید خدا رو از زندگیشون عملاًوعلناً حذف کردن...
پسری با دنیایی کاملا متفاوت،پایبند به تمام واجبات و احکام دین و شرع،زندگی ای که فقط و فقط با قانون و برنامه ریزی پیش می رود،در خانواده ای که شاید علناً خدا در زنگیشون زیاد حضورداشته باشه ولی عملاً همش ریا و تظاهر باشه...
داستان از آنجائی جالب می شود که همین دختر و پسر قصه ما با دنیاهای متفاوت خودشون قراره چجوری به یک ازدواج به سبک اجباری تن دهند؟؟؟؟؟!!!!!!!!!



منبع نودهشتیا



قسمت اول در ادامه مطلب

  




مقدمه:

من و تو ...


منی که از زمینم و تویی که از آسمانی...



با دنیایی تفاوت و فاصله میانمان...


میان من و تو...


میان عقاید من و فرهنگ تو...


قرار است نقطه ی مشترکی بیابیم...


برای باهم زندگی کردن...


زندگی که با تمام زندگی های دیگر فرق می کند...


زندگی ای که بوی اجبار می دهد...بوی تحمیل...


تو به من بگو؟


من کنار بیایم یا تو؟


منی که از تو دورم...


منی که دنیایم با تو هیچ نقطه ی مشترکی ندارد و نداشته است!


چگونه با تو شریک شوم؟


یک ازدواج اجباری را؟
ـــــــــــــــــــــــــ ــــــــــــــــــ




به نام خداوند بخشاینده مهربان


نمی دونم برای بار پنجم بود یا ششم که لیوانم رو پر از ویسکی کردم و یه نفس بالا رفتم.بدنم حالت سستی و کرختیش هر لظه بیشتر می شد.توی همون حال خماری که داشتم فهمیدم بیشتر موندنم مساویست با گند بالا آوردن،به زور خودمو جمع و جور کردم و زدم بیرون.اینکه چجوری رسیدم خونه رو یادم نیست فقط یادمه تا رسیدم لباسامو کندم و خودمو انداختم رو تخت.


از خواب که بیدار شدم تمام عضلاتم گرفته بود و درد می کرد.حولمو برداشتم و رفتم زیردوش آب داغ.خوب که عضلاتم شل شد بیرون اومدم.با همون حوله نشستم رو تخت وگوشیمو از توی کیفم در آوردم.اوه مای گاد،30 تا میس،17 تا اس.چه خبره!؟




میس ها،5 تا شری ،4 تا شهاب، 6 تا پارمیس،5 تا ساسان،10 تا پویا بود.


اس ها رو باز کردم اولیش از پویا بود:


یهو کجا رفتی؟چرا گوشیتو ج نمی دی؟تو رو خدا جوابمو بده نگرانتم


هه خدا! مسخره


بقیه اس ها هم همین چرت و پرتا از بچه ها بود.


اول زنگیدم به شری تا زحمتم کم بشه.یه بوق کامل نخورده بود که برداشت:


الو معلوم هست کدوم گوری هستی؟بی خبر کجا گذاشتی رفتی دختره خنگ؟نمی گی ماها از نگرانی دق می کنیم امق بی شعور؟


اولا سلام عزیزم دوما گلم باور کن الم غیر قابل کنترل شده بود باید می رفتم.


خب یه خبر نمی تونستی بدی؟


یادم رفت عزیزم بعد هم لحنمو مظلوم کردم و گفتم:اکس کیوزمی


باشه بابا خر شدم


لحنم چاپلوسانه کردم و گفتم:


دور از جونت عزیزم.شری جونم من خسته ام میشه به بچه ها بزنگی توضیح بدی؟


من از دست تو چی کار کنم؟ بعد یه نفس عمیق کشید و گفت:


باشه می زنگم حالا هم بروگمشو تا نزدم ناکارت کنم و قطع کرد.


حولمو با تاپ و شورتک سفیدم عوض کردم.ساعتو نگاه کردم 3 بعدازظهر بود رفتم پایین و بلند داد زدم:


احترام،احترام


احترام در حالی که با هول دستکش های کفیش رو در می آورد اومد دم در آشپزخونه و گفت:


بله خانم


فریبا و بهنام کجا هستن؟در ضمن غذا چی داریم؟


خانم رفتن کلاس یوگا،آقا هم تو اتاق کارشون هستن،ناهار هم قورمه سبزی داریم.


خیلی خب برام غذا رو گرم کن که خیلی گشنمه


چشم خانم


ناهار که خوردم دوباره رفتم تو اتاقم،صفحه ی گوشیم روشن و خاموش می شد،پویا بود،دایره سبزه رو به قرمز رسوندم و تماس برقرار شد:


جانم پویا


سلام سارا،حالت خوبه؟


خوبم مرسی،تو خوبی؟


به نظرت از دست خل بازی های تو باید الان خوب باشم؟


وا مگه من چی کار کردم؟


همینجوری می ذاری می ری بدون اینکه ذره ای عقلت رو به کار بندازی!


مگه با شری حرف نزدی؟


حرف های اون کار تو رو توجیح نمی کنه


پویا بی خیال


باشه بی خیال می شم و قطع کرد.


وا این چرا اینجوری کرد؟!


ولش کن فردا ازش می پرسم.


تا شب درس خوندم و روی پایان نامم کار کردم.صبح با صدای آلارم گوشیم از خواب بیدار شدم.صورتمو با آب سرد شستم تا خواب از سرم بپره.


اول از پنککم که رنگ پوستم بود به صورتم زدم بعد خط چشممو برداشتم و از بالای گوشه چشمم به صورت دنباله دار کشیدم،یه خط دیگه از پایین گوشه چشمم به صورت دنباله دار کشیدم به صورتی که بین دو خط کمی فضای خالی باشه،چشمای طوسیم درشتتر و خوشگلتر شد.رژ قرمز کم رنگمو زدم.جین سرمه ای چسبونم رو با مانتو کوتاه و تنگ مشکیم پوشیدم.مقنعه ی مشکی ام رو که خیلی شل بود به صورتی که تمام گردنم پیدا بود رو سرم کردم.موهای استخوانیم رو به صورت کج روی پیشونیم ریختم. عطرم که خیلی هم خوشبو بود رو روی موچ ها و گردنم زدم.کتونی های مشکیم رو پام کردم و کوله ی مشکیمو روی دوشم انداختم.با برداشتن سوییچ پورشم از خونه زدم بیرون.


ماشینو جلوی دانشگاه پارک کردم و پیاده شدم.بچه ها رو از دور دیدم و به طرفشون رفتم،وقتی رسیدم بهشون گفتم:


سلاااااااااااااااام.می بینم که جمعتون جمعه گلتون کم بود که اونم اضافه شد.


شهاب گفت:


والا ما که گلی نمی بینیم فقط یه دیوونه می بینیم که به جمعمون اضلفه شده.


یه مشت به بازوش زدم و گفتم:


بی شعور،دیوونه خودتی


در حین شوخی با بچه ها بودم که متوجه گرفتگی و پکر بودن پویا شدم،رفتم کنارش و با صدای پایین گفتم:


پویا ببخشید دیروز باهات بد حرف زدم


سارا تا کی؟تا کی می خوای توی هر پارتیتو بغل هر پسری برقصی و اونقدر مست کنی که دیگه به خودت اطمینان نداشته باشی؟هان؟


دیگه زیادی داشت پاشو از گلیمش درازتر می کرد پس جدی و محکم گفتم:


به توچه؟هان؟به توچه؟بابامی؟مامانمی؟نامزد می؟دوست پسرمی؟شوهرمی؟واقعا چه نسبتی باهام داری که حق به جانب حرف می زنی؟


با ناراحتی سرش رو انداخت پایین و با صدای گرفته گفت:


هیچ کدوم،من فقط یه عاشقم.


با بهت و ناباوری،بدون هیچ پلک زدنی فقط نگاش می کردم،باورم نمی شد کسی که فقط برای من یه دوست معمولی بود حالا عاشقم شده بود،باور نکردنیه!




بدون اینکه جوابی بدم تند و سریع پشتمو کردم و راه افتادم سمت کلاس،بچه ها اسمم صدا می زدن ولی توجهی نکردم یه دفعه یه دستی از پشت نگهم داشت و برم گردوند!
شری بود،نفس نفس می زد بریده بریده گفت:
چی ...شد؟...ک...جا...می....ری؟
نمی دونستم باید چه جوابی بدم ،چی می گفتم؟ می گفتم دارم از دوست معمولی ای که حالا عاشقم شده فرار می کنم؟
چه کلمه ی مسخره ای! عشق!به نظر من که اصلا وجود نداره!
یه دفعه با صدای شری به خودم اومدم:
هان؟ چی؟ چی می گی؟
حواست کجاست سارا؟ دو ساعته دارم صدات می کنم!
اوه متاسفم حواسم پرت شد،خب حالا چی کارم داشتی؟
چت شد یه دفعه؟ کجا داشتی می رفتی واسه خودت؟
ببین شراره من الان به تنهایی بیشتر از همه چیز نیاز دارم.میشه تنهام بذارین؟
چرا؟مگه چی شده؟
بعدا توضیح می دم،خواهش می کنم
خیلی خب برو،بعدا حرف می زنیم
فعلا بای
دیگه بیشتر نموندم و رفتم کتابخونه،دیگه کلاسام تموم شده بود و من فقط به خاطر ویرایش پایان نامم میومدم دانشکده.
وقتی رسیدم خونه طبق معمول جز احترام کسی خونه نبود.
بلند داد زدم:
احترام ناهار چیه؟
احترام دستمال به دست جلوم اومد و گفت:
سلام خانم،خسته نباشید،ناهار قیمه هستش
با دیدن ظاهرش خندم گرفت،دستمال کهنه ای رو برعکس به سرش بسته بود ،صورتش و لباساش هم سیاه شده بود،
پقی زدم زیر خنده ،احترام با تعجب نیگام می کرد بعد اینکه خنده ام تموم شد،با لحن فوق العاده مسخره ای گفتم:
احترام خیلی مسخره و خنده دار شدی،می دونی که بهنام چقدر ظاهر مرتب براش مهمه؟
به وضوح اشک هایی که توی چشماش جمع شد رو دیدم،حقم داشت چون لحنم کاملا تحقیر کننده بود
دستمالی که تو دستش بود حالا مچاله شده تو مشتش داشت فشرده می شد،فشار دستاش به دستمال به قدری زیاد بود که رنگ سبزه پوستش به سفیدی می زد، با صدایی که سعی می کرد نلرزه گفت:
ببخشید خانم حواسم نبود الان لباسامو عوض می کنم
بعد هم با حالت دو رفت.
با بی خیالی وارد اتاقم شدمو لباسامو عوض کردم.داخل آشپزخونه که شدم اولین چیزی که توجهمو جلب کرد ظاهر مرتب احترام بود.
بعد از غذا یه چرت حسابی می چسبید.روی تختم که ولو شدم دیگه هیچی نفهمیدم.از خواب که بیدار شدم ساعت 8 شب بود،اووووف چقدر خوابیده بودم...
از پله ها که رفتم پایین در کمال تعجب فریبا و بهنام رو دیدم که روی مبل های سلطنتی نشستن و مشکوکانه حرف می زنن.
بلند گفتم:
سلاااااااااااام فریبا جون و آقا بهنام چه عجب ما شما دو تا رو خونه دیدیم!
بهنام گفت:
سلام دختر گل خودم،خوبی عزیزم؟
مرسی بهنام جون
فریبا گفت:
ساراجان بیا بشین پیش خودم،دلم برات تگ شده
یه خورده مشکوک می زدن،با تعلل روی مبل نشستم.
حس کردم یه چیزی می خوان بهم بگن ولی دودلن ، سکوت بینمون زیاد از حد طولانی شده بود ، تصمیم گرفتم این سکوتو من بشکنم:
چی شده؟
فریبا گفت:
هیچی عزیزم،مگه باید چیزی شده باشه؟!
فریبا جون به نظرت پشت گوشای من مخملیه؟
این چه حرفیه گلم!
خب بگین چی می خواین بگین دیگه
خب فرداشب قراره بریم خونه خانم بزرگ
خب ؟
ساراجان یه موضوعی هست که باید تو بدونی
چه موضوعی؟
خب...خب چطوری بگم!اووووووم بهنام جان شما بگو عزیزم
مگه چه موضوع مهمیه که اینطوری به بهنام پاسش می ده؟!
بهنام کاملا جا خورد ولی بعد از چند ثانیه خودشو جمع و جور کرد و گفت:
سارا،دخترم دلم می خواد بدون هیچ مقدمه ای برم سر اصل مطلب،تو یه عمو داری!
تقریبا داد زدم:چی؟؟؟؟؟!!!!!!!




بدون اینکه جوابی بدم تند و سریع پشتمو کردم و راه افتادم سمت کلاس،بچه ها اسمم صدا می زدن ولی توجهی نکردم یه دفعه یه دستی از پشت نگهم داشت و برم گردوند!


شری بود،نفس نفس می زد بریده بریده گفت:


چی ...شد؟...ک...جا...می....ری؟


نمی دونستم باید چه جوابی بدم ،چی می گفتم؟ می گفتم دارم از دوست معمولی ای که حالا عاشقم شده فرار می کنم؟


چه کلمه ی مسخره ای! عشق!به نظر من که اصلا وجود نداره!


یه دفعه با صدای شری به خودم اومدم:


هان؟ چی؟ چی می گی؟


حواست کجاست سارا؟ دو ساعته دارم صدات می کنم!


اوه متاسفم حواسم پرت شد،خب حالا چی کارم داشتی؟


چت شد یه دفعه؟ کجا داشتی می رفتی واسه خودت؟


ببین شراره من الان به تنهایی بیشتر از همه چیز نیاز دارم.میشه تنهام بذارین؟


چرا؟مگه چی شده؟


بعدا توضیح می دم،خواهش می کنم


خیلی خب برو،بعدا حرف می زنیم


فعلا بای


دیگه بیشتر نموندم و رفتم کتابخونه،دیگه کلاسام تموم شده بود و من فقط به خاطر ویرایش پایان نامم میومدم دانشکده.


وقتی رسیدم خونه طبق معمول جز احترام کسی خونه نبود.


بلند داد زدم:


احترام ناهار چیه؟


احترام دستمال به دست جلوم اومد و گفت:


سلام خانم،خسته نباشید،ناهار قیمه هستش


با دیدن ظاهرش خندم گرفت،دستمال کهنه ای رو برعکس به سرش بسته بود ،صورتش و لباساش هم سیاه شده بود،


پقی زدم زیر خنده ،احترام با تعجب نیگام می کرد بعد اینکه خنده ام تموم شد،با لحن فوق العاده مسخره ای گفتم:


احترام خیلی مسخره و خنده دار شدی،می دونی که بهنام چقدر ظاهر مرتب براش مهمه؟


به وضوح اشک هایی که توی چشماش جمع شد رو دیدم،حقم داشت چون لحنم کاملا تحقیر کننده بود


دستمالی که تو دستش بود حالا مچاله شده تو مشتش داشت فشرده می شد،فشار دستاش به دستمال به قدری زیاد بود که رنگ سبزه پوستش به سفیدی می زد، با صدایی که سعی می کرد نلرزه گفت:


ببخشید خانم حواسم نبود الان لباسامو عوض می کنم


بعد هم با حالت دو رفت.


با بی خیالی وارد اتاقم شدمو لباسامو عوض کردم.داخل آشپزخونه که شدم اولین چیزی که توجهمو جلب کرد ظاهر مرتب احترام بود.


بعد از غذا یه چرت حسابی می چسبید.روی تختم که ولو شدم دیگه هیچی نفهمیدم.از خواب که بیدار شدم ساعت 8 شب بود،اووووف چقدر خوابیده بودم...


از پله ها که رفتم پایین در کمال تعجب فریبا و بهنام رو دیدم که روی مبل های سلطنتی نشستن و مشکوکانه حرف می زنن.


بلند گفتم:


سلاااااااااااام فریبا جون و آقا بهنام چه عجب ما شما دو تا رو خونه دیدیم!


بهنام گفت:


سلام دختر گل خودم،خوبی عزیزم؟


مرسی بهنام جون


فریبا گفت:


ساراجان بیا بشین پیش خودم،دلم برات تگ شده


یه خورده مشکوک می زدن،با تعلل روی مبل نشستم.


حس کردم یه چیزی می خوان بهم بگن ولی دودلن ، سکوت بینمون زیاد از حد طولانی شده بود ، تصمیم گرفتم این سکوتو من بشکنم:


چی شده؟


فریبا گفت:


هیچی عزیزم،مگه باید چیزی شده باشه؟!


فریبا جون به نظرت پشت گوشای من مخملیه؟


این چه حرفیه گلم!


خب بگین چی می خواین بگین دیگه


خب فرداشب قراره بریم خونه خانم بزرگ


خب ؟


ساراجان یه موضوعی هست که باید تو بدونی


چه موضوعی؟


خب...خب چطوری بگم!اووووووم بهنام جان شما بگو عزیزم


مگه چه موضوع مهمیه که اینطوری به بهنام پاسش می ده؟!


بهنام کاملا جا خورد ولی بعد از چند ثانیه خودشو جمع و جور کرد و گفت:


سارا،دخترم دلم می خواد بدون هیچ مقدمه ای برم سر اصل مطلب،تو یه عمو داری!


تقریبا داد زدم:چی؟؟؟؟؟!!!!!!!

 

دیگر قسمت این این رمان: رمان ازدواج به سبک اجباری
نظرات (0)
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
نام :
پست الکترونیک :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد